با دستهای خالیم آقا نشسته ام
با این دل شکسته ام با بال زخمیم
همچون کبوتر حرمت تنها نشسته ام
دیوار سنگی و من و شهری ز دور دست
چون تشنه ای که بر لب دریا نشسته ام
دلتنگ مانده ام به کناری نشسته ام
در انتظار دیدنت اما نشسته ام
پرواز می کنم قفسم را شکسته ام
اینک به روی گنبدت آقا نشسته ام
می گویند حرمت بهشت است من چگونه از بهشت بار بندم
چگونه کوچ کنم
تا پرواز دوباره چه اندازه فاصله است؟
هموز هم در حسرت نگاه اخرت مانده ام
و حرفهای من ناتمام!
وقت رفتن است
باز خواهم گشت
و در انتظار اجابت دوباره می مانم
من تشنه هستم
تشنه اجابت
دستهای خالی و بیحاصلم را نبین!
تو به دستها نگاه نمی کنی
تو صاحبخانه ای هستی که مهمانهایت را دست خالی رها نمی کنی
و من آیم
و ضریح چشمهایت را در آغوش می گیرم



