تبليغاتX
سجاده نور سجاده نور

آخر راه انتظار..اصلا تویی خود بهار..بهار با تو بهار شده..عاشق بیقرار شده..بی تو بهار هم دلگیره..اصلا بهار هم می میره

 وقتى خبر تولدش به رسول خدا رسيد سرشار از شادى شد و همان دم به خانه دخترش فاطمه شتافت و با صداى بلند از اسماء پرسيد فرزندم كجاست؟ اسماء نوزاد را كه در پوششى زرد رنگ پوشانده شده بود به پيامبر داد. پيامبر او را در آغوش گرفت و فرمود: مگر نگفته بودم كه نوزاد را در پوشش زرد نپوشانيد؟ سپس در گوشش اذان گفت تا در نهاد او بذر توحيد بپاشد. اين نخستين صدايى بود كه به گوش نوزاد بزرگوار رسول خدا مى رسيد.

سپس از على پرسيد آيا نامى براى فرزندتان انتخاب كرده ايد؟ على پاسخ داد: هرگز در اين كار بر شما پيشى نمى گيريم. پيامبر لختى سكوت كرد و سپس به فرمان الهى او را «حسن» ناميد، اسمى كه هرگز در دوران جاهليت شنيده نشده بود. در روايت آمده است كه جبرئيل از طرف خدا به پيامبر تبريك گفت و از او خواست تا نام مولود را همنام فرزند هارون، جانشين موسى (ع) بگذارد ; نام فرزندان هارون به عبرى شُبَّر و شُبير بود كه به عربى حسن و حسين مى شود. زيرا پدرشان على (ع) هم شأن هارون بود و جانشين پيامبر.

روزي سائلي خدمت آن بزرگوار آمد و اظهار فقر كرد و براي آن حضرت دو بيت شعر خواند كه مضمون آن چنين است: «چيزي ندارم كه بفروشم و حوايج خود را رفع كنم، و حالم بر گفته ام گواه است و فقط آبرويم مانده كه مي خواستم فروخته نشود. ولي امروز تو را خريدار يافتم، آبرويم را بخر و مرا از فقر نجات ده!» حضرت به آن كسي كه تهية مخارج در دستش بود فرمود: «هرچه داري به اين مرد بده كه من از او خجالت مي كشم!» دوازده هزار درهم موجودي را به او داد چنانكه براي مخارج آن روز چيزي نماند، و جواب دو شعر را نيز چنين داد: «تو از ما با عجله چيزي خواستي، آنچه بود داديم و بسيار كم بود. بگير و آنچه داشتي ـ آبرو ـ حفظ كن و گويا كه ما را نديده اي و به ما چيزي نفروخته اي.»

                                                       

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در 84/07/26 ساعت توسط مهفا |


رمضان تجلي وابتسم

رمضان درخشيد و لبخند زد

و پنجره هاي اجابت رو به آسمان باز است و با كمند دعا دست به آسمان مي سايم

رمضان درخشيد و لبخند زد

و لبخندش  بيدارگر غافلان است

رمضان درخشيد در جان خسته ام و ريشه هاي ايمان در كويرستان جان رخنه كرد

سبز  شد جوانه زد و به گل نشست.

رمضان درخشيد و لبخند زد

و سيماي مردمان تابناك و روشن است

و مهرباني درقلبها جاري شد.

رمضان درخشيد و لبخند زد.وخانه تاريك جان به آهنگ ربنايش روشن است

بياييم اين چراغ افروخته را خاموش نكنيم

و آتش آن را شعله ورتر كنيم.

رمضان شعله مي اندازد و خواهد رفت...وداع خواهد كرد.

تا آمدن دوباره اش سبز بمانيم  

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در 84/07/18 ساعت توسط مهفا |


حلول ماه مهربان رمضان مبارك

رمضان فرصتي است كه آيينه روح را به زلال نور بشوييم...و از منيت بگذريم و به ما بودن برسيم...رمضان سوختن است .پاك شدن.... بر سر سفره هاي نوراني افطار وقتي با نداي ربنا لا تزغ قلوبنا صاحبخانه اين ضيافت را مي خوانيم..و در سكوت سحر با نجواي اللهم اني اسئلك با خداي خويش نجوا مي كنيم..

وقتي كه دستهايمان را به آسمان بلند مي كنيم...براي همه دعا كنيم ..براي همه

التماس دعا

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در 84/07/12 ساعت توسط مهفا |


اتل متل يه بابا

دلير و زار و بيمار

اتل متل يه مادر

يه مادر فداكار

 

اتل متل بچه‌ها

كه اونارو دوست دارن

آخه غير اون دوتا

هيچ كسي رو ندارن

 

مامان بابا رو مي‌خواد

بابا عاشق اونه

به غير بعضي وقتا

بابا چه مهربونه

 

وقتي كه از درد سر

دست مي‌ذاره رو گيجگاش

اون باباي مهربون

فحش مي‌ده به بچه‌هاش

 

همون وقتي كه هرچي

جلوش باشه مي‌شكنه

همون وقتي كه هرچي

پيشش باشه مي‌زنه

 

غير خدا و مادر

هيچ‌كسي رو نداره

اون وقتي كه باباجون

موجي مي‌شه دوباره

 

دويدم و دويدم

سر كوچه رسيدم

بند دلم پاره شد

از اون چيزي كه ديدم

 

بابام ميون كوچه

افتاده بود رو زمين

مامان هوار مي‌زد

شوهرمو بگيرين

 

مامان با شيون و داد

مي‌زد توي صورتش

قسم مي‌داد بابارو

به فاطمه ، به جدش

 

تو رو خدا مرتضي

زشته ميون كوچه

بچه داره مي‌بينه

تو رو به جون بچه

 

بابا رو كردن دوره

بچه‌هاي محله

بابا يه هو دويد

و زد تو ديوار با كله

 

هي تند و تند سرش رو

بابا مي‌زد تو ديوار

قسم مي‌داد حاجي رو

حاجي گوشي رو بردار

 

نعره‌هاي بابا جون

پيچيد يه هو تو گوشم

الو الو كربلا

جواب بده به گوشم

 

مامان دويد و از پشت

گرفت سر بابا رو

بابا با گريه مي‌گفت

كشتند بچه‌هارو

بعد مامانو هلش داد

خودش خوابيد رو زمين

گفت كه مواظب باشين

خمپاره زد، بخوابين

 

الو الو كربلا

پس نخودا چي شدن؟

كمك مي‌خوايم حاجي جون

بچه‌ها قيچي شدن

 

تو سينه و سرش زد

هي سرشو تكون داد

رو به تماشاچيا

چشاشو بست و جون داد

 

بعضي تماشا كردن

بعضي فقط خنديدن

اونايي كه از بابام

فقط امروزو ديدن

 

سوي بابا دويدم

بالا سرش رسيدم

از درد غربت اون

هي به خودم پيچيدم

 

درد غربت بابا

غنيمت نبرده

شرافت و خون دل

نشونه‌هاي مرده

 

اي اونايي كه امروز

دارين بهش مي‌خندين

براي خنده‌هاتون

دردشو مي‌پسندين

 

امروزشو نبينين

بابام يه قهرمونه

يه‌روز به هم مي‌رسيم

بازي داره زمونه

 

موج بابام كليده

قفل در بهشته

درو كنه هر كسي

هر چيزي رو كه كشته

 

يه روز پشيمون مي‌شين

كه ديگه خيلي ديره

گريه‌هاي مادرم

يقه تونو مي‌گيره

 

بالا رفتيم ماسته

پايين اومديم دروغه

مرگ و معاد و عقبي

كي ميگه كه دروغه؟

با صدای ابوالفضل سپهر

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در 84/07/04 ساعت توسط مهفا |