سپس از على پرسيد آيا نامى براى فرزندتان انتخاب كرده ايد؟ على پاسخ داد: هرگز در اين كار بر شما پيشى نمى گيريم. پيامبر لختى سكوت كرد و سپس به فرمان الهى او را «حسن» ناميد، اسمى كه هرگز در دوران جاهليت شنيده نشده بود. در روايت آمده است كه جبرئيل از طرف خدا به پيامبر تبريك گفت و از او خواست تا نام مولود را همنام فرزند هارون، جانشين موسى (ع) بگذارد ; نام فرزندان هارون به عبرى شُبَّر و شُبير بود كه به عربى حسن و حسين مى شود. زيرا پدرشان على (ع) هم شأن هارون بود و جانشين پيامبر.
روزي سائلي خدمت آن بزرگوار آمد و اظهار فقر كرد و براي آن حضرت دو بيت شعر خواند كه مضمون آن چنين است: «چيزي ندارم كه بفروشم و حوايج خود را رفع كنم، و حالم بر گفته ام گواه است و فقط آبرويم مانده كه مي خواستم فروخته نشود. ولي امروز تو را خريدار يافتم، آبرويم را بخر و مرا از فقر نجات ده!» حضرت به آن كسي كه تهية مخارج در دستش بود فرمود: «هرچه داري به اين مرد بده كه من از او خجالت مي كشم!» دوازده هزار درهم موجودي را به او داد چنانكه براي مخارج آن روز چيزي نماند، و جواب دو شعر را نيز چنين داد: «تو از ما با عجله چيزي خواستي، آنچه بود داديم و بسيار كم بود. بگير و آنچه داشتي ـ آبرو ـ حفظ كن و گويا كه ما را نديده اي و به ما چيزي نفروخته اي.»
