مه من نقاب بگشا زجمال کبریایی
که بتان فرو نشانند اساس خودنمایی
شده انتظارم از حد چه شود ز در درایی
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی

|
مه من نقاب بگشا زجمال کبریایی
که بتان فرو نشانند اساس خودنمایی
شده انتظارم از حد چه شود ز در درایی
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی

گنجشکها با هم چه می گویند

پروانه ها با هم چه می خوانند؟

نقل می کنند که خواجه ای میوه ای به غلامش داد تا بخورد غلام با اشتهای هر چه تمامتر میوه را می خورد...خواجه با خود اندیشید کاش که خودم میوه را می خوردم حتما میوه خوشمزه و شیرینی است
به غلام گفت کمی از آن میوه به من بده .وقتی از ان میوه خورد با تعجب دید که تلخ مزه است
به غلام گفت چگونه این را می خوری
پاسخ داد: که شما همیشه میوه های شیرین و مطبوع به من می دادید
اما اکنون که برای اولین بار میوه ای تلخ به من دادید من شرم دارم که به شما از این باب شکایت کنم......