برای با تو بودن لحظات سبز یست که نگاهم را یارای آن نیست
وقتی دلم از غربت مهتاب پشت دیوار آیینه ها می گیرد...چقدر دلم هوای تو را می کند....دیوارها را یکی یکی فرو میریزم..و بی صبرانه تو را می خوانم....این تویی که با وجود فرسنگها دوری در تمام وسعت جانم جاری گشته ای..
و من در فراسوی این همه بیگانگی تو را نجوا می کنم....گفتی که مرا دوست داری و صدایم می کنی...
در نفسهایم تو را حس می کنم..وقتی که چشمانم را می بندم..تا ریای نگاهت را حس کنم..وقتی که نفسهایم را می شماری..و در طلوع صبح تو را خواهم دید ..سپیده دمان در طلوع چشمان تو زیباتر است....
به تو می نازم ای محبوب من که بزرگی تو در تمام کائنات جاریست..و بقیه تو در مجاورت و همسایگی منست..و میان من و او فاصله ای به اندازه یک نفس..یه فریاد..و رضایتی است که مرا به او و تو نزدیک می کند..
وقتی که می توانم به دامان مهربانی تو چنگ زنم..و در تنگنای زندگی بگویم یا مهدی (عج) و تو را بخوانم..به خاطر تمام مهربانیت سپاس...

