تبليغاتX
سجاده نور سجاده نور

آخر راه انتظار..اصلا تویی خود بهار..بهار با تو بهار شده..عاشق بیقرار شده..بی تو بهار هم دلگیره..اصلا بهار هم می میره

ای نفسهای گم شده من در حصار تنگ لحظه ها...من اسیرم..و دامن مرا خار این بیابان مبهم و تاریک گرفته..
ای نفسهای من در تلاطم این دریای طوفانی و شناور..من غرق در امواج خروشانم
ای نفسهای من در سرمای سوزان این زمستان سخت و جانفرسا...تا بهار حضور تو چند نفس مانده؟
چند قدم....؟
نه من دلتنگ تو نشدم هنوز! من دلم برای خودم تنگ شده که گم شده ام..نه تو که همیشه هستی..
نور خورشید در چشمان تاریک من می زند....و من از تماشای نور عاجزم...
کاش من هم بتوانم بوته ای نرگس در مسیر آمدنت بکارم..
ای کاش من هم نفسهایم را در التهاب رسیدن به تو ای نور روشن خدایی بر آورم..
من گل روییده در شوره زارم...ای حضرت باران..
.....اتو رفتی!
و نرگس سر به زانو ماند و دیگر گل نمی آرد.....
سبز است خیال من اگر بگذارند
می آیم اگر که بال و پر بگذارند
نرگس به تماشای نگاهت رویید
می آیی اگر وقت سحر بگذارند
تا سپیده سحر همراه شاخه های اجابت نرگس و نسترن...می خوانم.....
اللهم عجل لولیک الفرج
ثانیه های انتظار
این همه قلب بیقرار
دست دعا به آسمان
العجل صاحب الزمان
وزمین چقدر مشتاق آن لحظه ای ایست که تو ظهور خواهی کرد...صدای قدمهای بهار را می شنوم..و قلب زمین را که می تپد....
برخیز ای انسان فرو رفته در خود...ندایی تو را می خواند...گوش کن..صدایی می آید...
الا یا اهل العالم..انا المهدی..
بیدار شو که صبح در راهست..
خورشید طلوع کرد و تو در خوابی ای انسان!!!!
و حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد.
دستم را بگیر تا بیایم و بر مدار عشق بمانم


لينك مطلب | نوشته شده در 87/05/22 ساعت توسط مهفا |



کودک وقتی به دنیا آمد پدر او را در آغوش گرفت...و دستان فرزند را نگاه کرد ...دستان فرزند را بوسید..مادر نگران شدو پرسید آیا دستهای فرزندم ایرادی دارد...پدر گریست و گفت نه این همان دستهاییست که برای یاری برادرش حسین(ع)...بریده خواهد شد...مادر دست به آسمان برداشت و گفت: الحمدلله رب العالمین

133 بار روز تولد آقا از باب الحوائج عیدی بگیرید
یا کاشف الکرب عن وجه الحسین علیه السلام اکشف کروبنا به حق اخیک الحسین علیه السلام
لينك مطلب | نوشته شده در 87/05/16 ساعت توسط مهفا |


کودکان در حال بازی بودند..شادمانه..پیامبر (ص)سر رسید..کودکان همه به سمت پیامبر دویدند..
پیامبر به سوی یکی از آنها رفت . او را در آغوش گرفت و بوسید..
از پیامبر پرسیدند..چرا از میان همه آنها این کودک را بوسیدی!
پیامبر صلی الله علیه و آله پاسخ دادند: این کودک در میان همه دوستانش از همه بیشتر حسینم را دوست دارد
از همه بیشتر مواظب اوست ..تا در بازی به او آسیب نرسد..همچنان این کودک وقتی بزرگ شود..از بهترین یاران حسینم خواهد شد..و همواره او را در میدان جنگ یاری خواهد کرد....
پیامبر (ص) فرمود: هر کسی حسین (ع) را دوست بدارد خداوند او را دوست خواهد داشت
میلاد دردانه رسول الله حسین بن علی(ع)بر همه آنها که اندوخته ای از مهرش دارند.... مبارکباد..
لينك مطلب | نوشته شده در 87/05/15 ساعت توسط مهفا |


و من چه می دانم که در کجایی..و هر لحظه در سراشیبی دیدار راه می پیمایم..یک روز نزدیکتر شده ام..
امروز برایم لبخند زدی و من ندیدم از کدامین دریچه مرا دیدی..امروز وقتی به آسمان نگاه کردم..دست نگاشته های تو را دیدم که به من گفتی بیا بیا بیا..و من هنوز گنگم که راه رسیدن به تو از چندمین پله تا ملکوت آغاز می شود..
راستش را بخواهی در من هنوز موجی برای حرکت نیست تا به دریا دستم نخواهد رسید..من پرنده دریایی نیستم تا آبی چشمان تو جولان بگیریم..به من گفتی بیا من هنوز با فانوس اشکم تو را می بینم و راهی دریا می شوم..هر روز چون عزیز گم شدگان..بر ساحل دریا می نشینم.و سحر گاهان همگام بچگان خورشید چشم به آن سوی اقیانوس می دوزم..و هر غروب کوله بار اندوهم را بر می دارم تا صبحی دگر....
من همان دخترک فصل انتظارم که دستان گرم پدر را کم دارم... پدر به من گفتی بیا..بیا بیا
دستت را به من بده تا از زمین برخیزم..و اشکم را پاک کن تا زیباتر ببینمت..
پدر زودتر از سفر بیا..
پدر این پاییز چه طولانی شد بی تو..اما هر روز که برگ درختان در امتداد نگاه تو فرش زمین می شود..
من نیز صبر می کنم و دستی همراه درختان به آسمان بر می آورم..و همراه با زمزمه دلتنگی آنان می خوانم ..
ای سبز تر از بهار برگرد
ماه پرفضيلت شعبان و اعیاد خجسته آن فرخنده باد


لينك مطلب | نوشته شده در 87/05/13 ساعت توسط مهفا |


شاید هنوز نمی دانم از زندگی چه می خواهم و در کجای این دنیا ایستاده ام..شاید هنوز نمی دانم از کجا آمده ام و به کجا می روم؟

 شاید هنوز به این علامت سوال بزرگ در ذهن کوچکم برنخوردم!

  اگر این سوال من و همه ما بود..این گونه در زنجیر دست و پاگیر زندگی اسیر نبودیم دنیا چه خوب بلد است ما را در خود بپیچاند..و نقطه ضعف انسانها را چه خوب می داند..می داند که خلق النسان ضعیفا..و ما هم همچنان ناغافل اسیر دام و دانه اش می شویم..

  ای انسان صبر کن!

  دنیا و ما فیها را با چشمی دیگر ببین..ببین که همه چیز برای آن است که تو اسیر فریب این دنیای افسونگر نشوی..اگر این دنیا در چشم حضرت علی (ع) منفور بود .((دنیا خوابی است و فریفته شدن به آن مایه پشیمانی است))

  همه ما در خوابیم بر مسیری بخوابیم تا بیداران راه شب با تلنگری ما را به خود آورند!

  واگر همه آنانی که با چشمی باز به دنیا نگاه کردند.ودیدند مکر پنهان دنیا را به خاطر این بود که به این سوال بزرگ رسیدند..که ما از دنیا چه می خواهیم..؟

  از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟

  اگر به این سوال می رسیدیم این همه از دست دادنها..جدایی از دنیا برایمان جانکاه نبود..و این همه بازار افسردگیها داغ نبود...راه سویی دیگر است و هدف متعالی تر ..اما همچنان ما گم شدگانیم که سخت در پیچ و تاب بیراهه ها گم شده ایم..

دستهایم را بگیر خورشید سان          تا بمانم بر مدار عشق من

  هنوز مفهوم ایمان را نمی دانیم.از ایمان نامیست بر ما ،عاشق نشدیم تا طعم دلپذیرش را زیر بار سخت صبر بچشیم..هنوز خدا را در ظریفترین لحظات ندیدیم تا حس یقین و اطمینان را درک کنیم.تا بدانیم اوست که سایه به سایه به دنبال ماست...هنوز درک نکردیم که مهر پدر و مادرمان نمونه کوچکی از مهربانی بیکرانه پروردگاریست که آنان را پرورش داد..بهترینها را برای من و تو می خواهد...همه اینها چشمی بینا و می خواهد و گوشی شنوا!!

  یارب از عرفان مرا پیمانه ای سرشارده           جان آگاه و روانی زنده و بیدار ده

حضرت علی (علیه السلام):

« ما نیامده ایم در این دنیا برتر باشیم ، بلکه آمده ایم که از این دنیا برتر و فراتر باشیم.»


لينك مطلب | نوشته شده در 87/05/06 ساعت توسط مهفا |


حر فیست نا تمام و من اینجا نشسته ام

با دستهای خالیم آقا نشسته ام

با این دل شکسته ام با بال زخمیم

همچون کبوتر حرمت تنها نشسته ام

دیوار سنگی و من و شهری ز دور دست

چون تشنه ای که بر لب دریا نشسته ام

دلتنگ مانده ام به کناری نشسته ام

در انتظار دیدنت اما نشسته ام

پرواز می کنم قفسم را شکسته ام

اینک به روی گنبدت آقا نشسته ام

پنجره فولاد رضا برات کربلا میده......

 

لينك مطلب | نوشته شده در 87/05/02 ساعت توسط مهفا |