ای نفسهای من در تلاطم این دریای طوفانی و شناور..من غرق در امواج خروشانم
ای نفسهای من در سرمای سوزان این زمستان سخت و جانفرسا...تا بهار حضور تو چند نفس مانده؟
چند قدم....؟
نه من دلتنگ تو نشدم هنوز! من دلم برای خودم تنگ شده که گم شده ام..نه تو که همیشه هستی..
نور خورشید در چشمان تاریک من می زند....و من از تماشای نور عاجزم...
کاش من هم بتوانم بوته ای نرگس در مسیر آمدنت بکارم..
ای کاش من هم نفسهایم را در التهاب رسیدن به تو ای نور روشن خدایی بر آورم..
من گل روییده در شوره زارم...ای حضرت باران..
.....اتو رفتی!
و نرگس سر به زانو ماند و دیگر گل نمی آرد.....
می آیم اگر که بال و پر بگذارند
نرگس به تماشای نگاهت رویید
می آیی اگر وقت سحر بگذارند
ثانیه های انتظار
این همه قلب بیقرار
دست دعا به آسمان
العجل صاحب الزمان
وزمین چقدر مشتاق آن لحظه ای ایست که تو ظهور خواهی کرد...صدای قدمهای بهار را می شنوم..و قلب زمین را که می تپد....
برخیز ای انسان فرو رفته در خود...ندایی تو را می خواند...گوش کن..صدایی می آید...
الا یا اهل العالم..انا المهدی..
بیدار شو که صبح در راهست..
خورشید طلوع کرد و تو در خوابی ای انسان!!!!
و حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد.
دستم را بگیر تا بیایم و بر مدار عشق بمانم



