در اين لحظه هايي كه سر به ديوار بي كسي سپرده ام
چشم به راه دارم تا شايد سپيده سر زند..
و من در التهاب اين روزهاي رفتن و ماندن..در ميانه ترديد..شايد شايد..به سواد شهر يقين..
ديده ام روشن شود...اگر تو اي روشنايي بتابي..اگر خورشيد بتابد..
من هم مي تابم...
گر دست من را بگيري من مثل باران ببارم
من هنوز به آن راهي كه تو رفتي نمي انديشم...
من هنوز حس رفتنت را نچشيدم..
من هنوز در پاييز جان خويش اسيرم..
شايد روزي لحظه اي همچون بوته اي از خاك سر برآورم..و حس بهار و رويش را با نفسهايت تجربه كنم..
اما اكنون سر در گريبان انديشه و بي صبري ام....
درياب مرا اي كه سرسبزي بهار از توست

